پسرم بزرگ شده است
صبح، ساعت از شش و نیم گذشته بود که حس کردم پسرم بیدار است، با تعجب از او پرسیدم: کجا می خواهی بروی؟ گفت: دانشگاه. اصلا نمی توانستم باور کنم که او این طور جدی کار کند و درس بخواند. چون دیشب تا دیر وقت سر کار بود. با یک احساس خوب داشتم برای رفتن به سر کارم حاضر می شدم. از خانه که خارج شدم با خودم گفتم: من فقط دلم می خواست مهران به این حس برسد، این که نیاز مالی اش را برطرف کند و اگر دانشجوست مثل یک دانشجو درس بخواند. احساس مسئولیت داشته باشد و برای خودش ارزش قایل باشد.
پدر و مادرها تمام تلاش خود را می کنند که بچه های شان به احساس مسئولیت برسند و به خودشان احترام بگذارند و خودشان را دوست داشته باشند. وقتی به این حس می رسند می توان گفت بزرگ شده اند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 20:1 توسط
|