بعضی وقتها به ضرب المثل ها و تکه کلام های قدیمی فکر می کنم و به این که چه طور به وجود آمده می اندیشم مثل خاله بازی. خاله بازی به نظر من از آنجا به وجود آمد که تفاوت سن خواهر و خواهرزاده آنقدر کم شد تا با هم، هم بازی شدند، مثل خواهر من و دخترم. در کودکی با هم بازی می کردند و در بزرگی با هم درس می خوانند. نمی دانم درست است یا نه، ولی خب حتما خاله با دیگر اقوام نزدیک فرق می کند. چون می گویند: اینجا خونه خاله نیست. خونه خاله چه طوری است؟ نمی دانم، چون خاله نداشته ام که لذتش را بچشم. اما خواهرهایم خاله های خوبی هستند و دقیقا مثل من حواسشان به بچه هایم است. مثلا خواهرم روزِ کنکور دخترم را به خاطر داشت و شبِ قبل، برای او کلی خوراکی مقوی خرید تا روز امتحان، انرژی داشته باشد. کارهای خواهرانم همیشه مرا به فکر فرو می برد. دوست دارم لذت خاله بودن را بچشم تا بدانم چه حسی دارد و من برای خواهرزاده ام چه خواهم کرد.

دیشب یک شب به یادماندنی بود چون خواهرم با همسرش با شوق و ذوق به خانه پدرم آمدند و خبر خوش بچه دار شدنشان را به ما دادند. بالاخره من هم خاله شدم. خواهرهایم را خیلی دوست دارم و شاد بودنشان مرا شاد می کند. از شادی او در پوست خود نمی گنجیدم و دلم می خواهد بچه اش هر چه زودتر به دنیا بیاید تا به او در بزرگ کردن بچه کمک کنم.