شاید بخش زیادی از زندگی من در محیط کار باشد با آدم هایی که هر کدام دردی دارند، دردهایی از نوع خودشان. حدود سه ماه است که با ما کار می کند. با مادر و خواهرش زندگی می کند. بیش از سی سال از زندگی اش گذشته و بیش از ده سال است که اعتیاد را ترک کرده و خود را Na ای می داند. هر وقت عصبی می شود می گوید من فقط ترک کرده ام ولی هنوز بیمارم. اتاقکی دارد و کار مشخصی، اما به خاطر این که بیکاری را دوست ندارد به همکارانش در کارها کمک می کند. هم زمان، کارهای مربوط به کار خودش را هم انجام می دهد. این بخش از کار را، شاید کسانی که با او کار می کنند انجام ندهند، اما او انجام می دهد آن هم با وسواس و سلیقه ی خاصِ خودش. بعد از مدتی به من گفت: «شما نمی خواهید برای این قسمت نیرو بگیرید؟» گفتم: «چرا هنوز کسی که مدنظر باشد پیدا نکردیم.» برای این که بتوانم او را دلگرم کنم به شکل های مختلف برای او مبلغی را در نظر می گرفتم. پرسنل دیگر هم وقتی می دیدند که او در کارها به آنها کمک می کند از این که او هم پاداش بگیرد، خوشحال می شدند. هر وقت هم که به خاطر شرایط روحی اش حالش خوب نیست و با دیگران مشکل پیدا می کند به سراغش می روم و سعی می کنم او را آرام کنم البته گاهی وقت ها هم به او بی توجهی می کنم تا بداند محل کار خونه خاله نیست.

دو سه روزی است که یک همکار برای قسمتی که علیرضا در آن مشغول است آمده. از آمدن او ناراحت است و غر می زند. با خودش فکر می کند اتاقک فقط مال اوست و نیروی جدید حق استفاده از آن را ندارد. هنگام کار با او درگیر می شود و می خواهد او را از رده خارج کند. همکار او یک مرد 45 ساله است که من نامش را گرگ بارون دیده گذاشته ام و می دانم او کار را ترک نمی کند و علیرضا بالاخره خسته می شود. همین طور هم شد دیروز علیرضا آمد و گفت: «من ناراحتم چون شما پایه حقوق او را بیشتر از من زده اید الان که او آمده شرایط من چه می شود؟ چه فرقی کرده؟» از دستش عصبانی بودم به خاطر این که صبح به خاطر ابزار کارش با پرسنل بدرفتاری کرده بود، برای همین به او گفتم: «نگاه من به قضیه این است که شما از فردا 2 نفر هستید و هنگامی که مشتری سفارش می دهد خیلی زود سفارشش را به دستش می رسانید و همین باعث رضایت مشتری می شود و رضایت مشتری یعنی سفارش بیشتر.» گفت: «یعنی شما این طوری فکر می کنید؟» گفتم: «بله. در مورد شرایط شما هم باید بگویم شما می توانید از فردا فقط کاری را که برایتان مشخص شده انجام دهید و دیگر هیچ کار دیگری انجام ندهید. در مورد حقوق تان هم باید بگویم که حقوق این آقا از شما بیشتر نیست. طبق نامه ای هم که من نوشته ام قرار شده حقوق شما افزایش پیدا کند که این اتفاق هم می افتد.» از جایش بلند شد و رفت. بعد از نیم ساعت، برگه استعفایش را روی میز گذاشت. آن را خواندم و بدون این که در مورد آن، با او صحبت کنم بعد از مدتی از محل کار خارج شدم. امروز صبح سر کار نیامده بود. نگران بودم و به روی خودم نمی آوردم. می دانستم اگر از این جا برود جای دیگر مثل ما با او برخورد نمی کنند. در ذهنم درگیر بودم تا این که بعد از ظهر وقتی که توی دفتر نشسته بودم کسی در زد، به در نگاه کردم دیدم علیرضاست. روی صندلی نشست و یک نایلون در دستش بود. آنقدر نایلون را فشار داده بود که سطح روی آن کاملا چروک شده بود. با همکارم در اتاق به او نگاه می کردیم. من بدون این که به روی خودم بیاورم که روز قبل چه اتفاقی افتاده با لبخند به او گفتم: «چه طوری؟ خوبی؟ استراحت کردی؟» لبخندی زد و گفت: «آره حسابی خوابیدم.» همکارم هی به نایلونی که توی دستش محکم نگه داشته بود نگاه می کرد و می گفت: «این چیه علیرضا؟» سرش را تکان می داد و می گفت: «این مال کسیه.» من مشغول آماده کردن جدول انعام پرسنل بودم. در دلم خوشحال بودم که آمده و ناراحت نیست. بعد از مدتی گفت: «من دیروز حالم خیلی بد بود. دیشب با مامانم اینا دعوا کردم از خونه زدم بیرون رفتم فرحزاد.» به من گفته بود که چند تا دوست دارد که هر وقت دلش می گیرد یا خسته می شود پیش آنها در فرحزاد می رود. بعد رو به او گفتم: «با مامانت دعوا کردی؟ چرا؟» گفت: «به خاطر شما. مامانم دعوام کرد که چرا اون طوری رفتار کردم.» بعد دستش را داخل نایلونش برد و رو به همکارم گفت: «اینو مامانم داده برای شما، یکی هم برای شما ـ منظورش همکارم بود ـ می آورم.» یک شیشه زیبا که داخل آن آبغوره بود. رنگ قرمز آبغوره، چشم را نوازش می داد. با کلی ذوق آن را گرفتم و روی میز گذاشتم. به خاطر روز قبل از من عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت. کارم تمام شد و به پرسنل انعام و آکوردشان را دادم و خیلی زود کیفم را برداشتم و آمدم از همه خداحافظی کردم و موقع بیرون آمدن از محل کارم، دیدم که او هم با من بیرون آمد. گفتم: «بیرون کاری داری؟» گفت: «نه، با شما کار دارم.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «من دیروز عصبانی بودم، خیلی بد رفتار کردم، مامان به خاطر شما خیلی ناراحت شد، با من دعوا کرد. ...» حرفهایش که تمام شد گفتم: «من مثل مادرت هستم گاهی وقتها تو را تنبیه می کنم با تو حرف نمی زنم به تو بی اعتنایی می کنم و یا گاهی وقت ها با تو حرف می زنم و به تو محبت می کنم اما اینو بدون که من وظیفه دارم تو را متوجه اشتباهت کنم. این چند روز خیلی بد رفتار کردی. ...» وقتی از او جدا شدم یاد آبغوره ای که در دست داشتم افتادم برگشتم رو به او، از دور گفتم: «راستی از مامانت خیلی تشکر کن.»