به یاد گذشته ها، به یاد روزهایی که وقتی به خانه می آمدم و سراغ کامپیوتر می رفتم، می نویسم آن هم کنار بچه ها. خوشحالم که دوباره می نویسم. این روزها دلم برای نوشتن تنگ شده و دلم می خواهد به یاد آن روزها از خودم بنویسم تا یادم نرود که بودم و که هستم. از بچه ها می نویسم از دخترم که مشغول درس خواندن است و می خواهد آزمون کارشناسی ارشد بدهد. از دختر کوچکم که با وارد شدن به مرحله نوجوانی پارچه و نخ سوزن برداشته و برای فردا آماده می شود. فکر کنم کلاس حرفه و فن داشته باشد و پسرم که از خانه خارج شده و در یکی از تکایا به عزاداری مشغول است. بچه ها بزرگ شدند و من مانده ام و آینده آنها. نمی ترسم چون با خودم می گویم در زمان خودش باید به موضوع باید فکر کنم. اما گاهی وقت ها یک ترس پنهانی به سراغم می آید و نگران می شوم.