خبرهای ناگوار
از این که هر هفته خبرهای ناگواری را می شنوم غمگینم، از این که می بینم مردم کشورم به جای پیشرفت دارند به سوی بی هدفی و گنگی می روند، عصبانی ام. چرا باید بشنوم که یکی از دختران دانشجو به دست همکلاسی اش با چاقو، زندگی اش به سر رسیده یا چرا باید بشنوم که یکی از قوی ترین مردان جهان، در یک نزاع خیابانی آن هم با چاقو کشته شده است؟!
دیگر از شنیدن خبرهای خوب خبری نیست. دیگر کسی نمی شنود که فلان جوان دانشجو اختراعی کرده، دیگر کسی نمی شنود فلانی در مسابقات علمی مقامی کسب کرده، دیگر کودکان ما انگیزه ای برای تحصیل ندارند، مردم به مهره هایی تبدیل شده اند که فقط برای زنده ماندن شان آن هم به هر شکلی در تلاشند. همدیگر را می اندازند و با لگد کردن دیگری خود را به درجه بالاتری می رسانند اوضاع اصلا خوب نیست. چیز رضایت بخشی در اطرافت نمی بینی.
هر روز به داخل کیفت نگاه می کنی که چه جوری با هیچی خالی می شود. ده هزار تومان بیست هزار تومان صدهزار تومان دیگر ارزشی ندارند. نمی دانم مردم کی می خواهند به خودشان بیایند اما من می ترسم از این که دیگر درآمدها کفاف زندگی روزمره مان را نمی دهد. از فقر می ترسم چون می دانم که فقر باعث می شود پدر و مادرها شرمنده فرزندانشان شوند و کودکان بعد از مدتی به بزرگسالانی تبدیل شوند که دیگر تحمل آدمهایی را که درآمد بالا دارند، ثروت دارند، موقعیت دارند و ... ندارند و همین باعث می شود که فقر خود را (چه فرهنگی چه مالی) از آنان بدانند در صورتی که همین اتفاقات امروز همین تورم امروز باعث می شود پدر و مادرها نتوانند آنچه را که باید داشته باشند داشته باشند و آنچه را که باید به کودکان شان بدهند، بدهند. آنها حتی فرصت صحبت کردن با بچه ها را ندارند بچه ها هم مثل قدیم دیگر توی کوچه و بازار بازی نمی کنند که لااقل از کودکی شان استفاده ببرند. همه چیز عوض شده همه چیز به پوچی رسیده و شرایط مان می شود مثل امروز که دیگر در خیابان امنیت نداری، مردان جوان امروز ما چاقو حمل می کنند و از این که فلانی با ماشین مدل بالا کنارش براند، عصبانی می شوند و می خواهند خودی نشان دهند.
با شرایط اقتصادی امروز ما وای به حال جامعه فردای ما! وای به حال کودکان فردای ما!