از صبح که بیدار شدم حالم خوب نیست و داشتم به خیلی چیزها فکر می کردم. شب گذشته رو با خواهرهام، همسر خواهرم و خواهر زاده عزیزم و پسر عمهم که سال ها از او دور بودیم گذروندم. شب خیلی خوبی بود، یک شب خاطره انگیز. جای مامان و بابا خالی بوند. وقتی که پسرعمه من دانشجو بود زمان زیادی را با ما می گذروند. مامان و بابا رو خیلی دوست داشت و اونها هم خیلی دوسش داشتند. یک جمع خوب می شدیم و شروع می کردیم به بازی. همزمان موسیقی گوش می دادیم و قشنگ یادمه تخمه هم می خوردیم. البته من زیاد بازی نمی کردم چون بیشتر مشغول بچه داری بودم. اما همین که خواهرهام رو و پدر و مادرم رو خوشحال می دیدم منم حالم خوب بود.
شب وقتی برگشتم خونه دلم می خواست به شوهر خواهرم پیغام بدم و براش بنویسم که ممنون که کنار ما هستی، ممنون که بعد از رفتن مامان و بابا همیشه باعث می شی ما کنار هم قرار بگیریم و لحظات شاد رو برای ما فراهم می کنی. ممنون که هر کدوم ما رو همون طوری که هستیم دوست داری.
این حس خوب تا همین الان هم با منه.
حالم خوب نیست چون می خوام هر چه زودتر کاری رو که دوست دارم انجام شروع کنم. دوست دارم به ی محیط جدید برم و دوباره عاشقانه کار کنم.
به امید دیدن روزهای خوب و شیرین و به یادموندنی