امروز صبح با همه خواهر برادرها رفته بودیم محضر که اونها به من وکالت بدهند تا من کارهای اداری و اموری مثل رهن و اجاره خونه مامان جون رو انجام بدم.

شش خواهر و برادر همه کنار هم توی محضر منتظر بودیم. به همه اونها نگاه کردم دیدم هر کدوم ی جوری هستند و انگار هر کدوم داشتند به من ی حرفی می زدند یکی از خواهرها به اون یکی گفته بود دلم می خواد هر چی دارم به نام مهران بزنم اون یکی با زبون بی زبونی داشت بهم می گفت تو رو خدا هر چه زودتر کارهای اداری خونه رو انجام بده من می خوام خونه بخرم! و اون یکی وقتی بهش گفتند بیا وکالت فروش هم بدیم گفت نه فعلا بذار کارهای اداری انجام بشه بعدا اونم انجام می دیم. نمی دونم چرا ی احساس خاص داشتم و مثل بزرگتر همه اونا داشتم بهشون نگاه می کردم و غرق در افکارم بودم.

کارها که انجام شد اومدیم بیرون.

دلم می خواست هممون بریم ی جایی و دور هم بشینیم و با هم خواهر برادری حرف بزنیم، اما امکانش وجود نداشت.