سال 1403 شروع شد در حالی که نه مامان بود و نه بابا.

امسال اولین سالی بود که بابا نبود و دومین سالی بود که مامان نبود. ولی ما کاری کردیم که موقع سال تحویل کنارمون باشند. تمام وسایل مامان رو، دو تا از خواهرها جمع کردند و با سلیقه، بسته بندی کردند تا ببریم به خونه روستایی. خونه روستایی خونه ای بود که در زمان جنگ بابا برای آسایش و آرامش مامان ساخت چون مامان نمی تونست صدای آژیر و بمب ها رو تحمل کنه. بابا هم گفت برات ی خونه می سازم تا دیگه این صداها رو نشنوی. انگار همین دیروز بود که با همدیگه رفتیم اون جا و کنار هم یک محفل عاشقانه درست کردیم. خوب یادمه که اون جا نه برق داشت و نه گاز و نه آب لوله کشی اما آرامش داشت. سکوت بود و سکوت و مامان با عشق و علاقه اون جا رو برای ما آماده کرد و مدت ها ما اونجا زندگی کردیم حتی خواهرهای کوچکم همون جا مدرسه رفتند و حالا ما دوباره اونجا بودیم اما با امکانات جدید. برق بود، گاز بود و همچنین آب لوله کشی و ما همراه با بچه هامون و وسایلی که مامان و بابا طی پنجاه سال برای خودشون خریده بودند، دور هم جمع شده بودیم. چند روز اول وسایل رو می چیدیم. یکی پرده می زد، یکی برای لباس شویی لوله کشی می کرد و یکی برای یخچال سیم کشی می کرد و یکی هم داشت تمیزکاری می کرد. خواهرها هم که مشغول باز کردن بسته ها بودند و اون ها رو با سلیقه داشتند توی کابینت می چیدند. خونه مامان توی تهران خالی شد و وسایل رفت خونه روستایی. اون جا هر لحظه مامان و بابا رو احساس می کردی. موقع سال تحویل تقریبا همه کارها انجام شده بود. وسایل هفت سین را بردیم سر مزار و روی سنگ مزار بابا چیدیم. امسال کنار هر دوشون بودیم. به عکس های روی مزار که نگاه می کردی انگار حضور داشتند و ما با اونها حرف می زدیم و لبخند روی لب اونها حضورشون رو بیشتر می کرد.

مامان و بابای عزیزم این روزها خیلی دلم براتون تنگ شده و دلم می خواد ببینمتون. دوستون دارم و می دونم که هر دو در آرامشید. روحتان شاد.