این روزها با رفتن بابا دیگه تنهای تنها شدیم. آخرین تصویری که توی ذهنم دارم سنگ مزار مامان و باباست شبیه به هم کنار هم. همون طور که خودشون می خواستند. خدایا چه طور شد که هر دوی اونها رو با هم از دست دادیم؟ دیگه نه مامانی هست و نه بابایی! دلم براشون تنگ شده و همش منتظرم بهم زنگ بزنند و اظهار عشق و علاقه کنند و بهم بگن که چقدر از اینکه من سرکار می رم و استراحت نمی کنم، ناراحتند. خدایا دلم براشون تنگ شده دلم برای نگاه های مهربون شون تنگ شده.