بابا هم رفت
سلام مامان جان بعد از مدت ها دوری، دوباره اومدم پیشت. می دونی چند روزه که دیگه بابا هم پیش ما نیست. بابا از فرورودین توی بیمارستان بود. اول ریه هاش عفونت کرد و توی بیمارستان بستری شد بعد ی مدت دیگه نمی تونست بدون دستگاه اکسیژن نفس بکشه. بی تحرکی هم باعث شد زخم بستر بگیره. بابا این چند ماه خیلی اذیت شد. خیلی درد کشید. اما هیچی از عشقش به ما کم نکرد. اون هر بار که کنارش قرار می گرفتی لبخند می زد. ما هممون این جند ماه کنارش بودیم و تنهاش نذاشتیم. مامان جان بابا دلش می خواست که همه ما هیج جا نریم و فقط پیش اون باشیم. مامان جان هر کاری که لازم بود انجام دادیم تا بابا بیشتر پیش مون بمونه اما نشد. مهران که بیشتر وقتها پیش بابا بود می گفت بابا بعضی وقتها فقط بهم خیره می شد و مدت ها نگام می کرد بهش می گفتم چی شده؟ می خندید و می گفت هیچی. بابا دوست نداشت از پیش ما بره. وقتی کنارش بودیم با عشق نگاه مون می کرد و از بودن با ما لذت می برد. بابا هم رفت. بابا اومد پیش شما و ما باز هم تنها شدیم. این بار دلمون به چیزی خوش نیست و فقط یاد شماست که ما رو آروم می کنه. جمعه بیست مرداد ساعت هجده بابا برای همیشه ما رو ترک کرد. شما همیشه در روح و قلب ما هستید. شما جاویدانید.