سلام مامان جان

امروز جمعه است، روز من و شما. می خوام برات حرف بزنم. از این که بچه ها حالشون خوبه و همه ما داریم با نبودنت سر می کنیم. این که داداش بزرگه وقتی که می یاد روی پله ها، یاد تو می افته. اون روز بهم گفت: «مامان همیشه منو صدا می زد می گفت بیا بشین اینجا با هم ی سیگار بکشیم. وقتی می یام اینجا یادش می افتم و دلم می گیره. باورت می شه که اون شب کلی گریه کردم.» داداشو بغل کردم و گفتم: «آره. ...» مامان جان دیشب محبوب زنگ زد، صداش نشون می داد حالش خیلی خوبه، بهم گفت: «ما امشب توی محل، برای مامان گل پخش کردیم. به نظرت مامان خوشحال می شه؟» اولش متوجه نشدم چی می گه گفتم چی کار کردید؟ گفت: «من و محمد رفتیم از گل فروشی گل کوکب خریدیم و به همه مردم محل، گل دادیم، به یاد مامان ...» گفتم: «آهان، آره حتما خوشحال می شه. ...» مامان جان ببین اون حالش خوبه، دیگه نگرانش نباش. می دونی وقتی می بینم هر کدوم از ما یک جوری داریم نبودنت رو می گذرونیم دلم درد می گیره می گم آخه چرا رفتی؟ برامون دعا کن. دلم برات تنگ شده و دلم می خواد بغلت کنم. مامان جان بهت افتخار می کنم. می دونم که در آرامشی پس برای آرامش ما هم دعا کن. ازت ممنونم.