سلام مامان جان

امروز وقتی از خواب بیدار شدم و دیدم هوا ابری کلی ذوق کردم، بعد یاد تو افتادم، یاد اون روزایی که بچه بودیم و بارون و برف می یومد، وقتی از مدرسه برمی گشتیم می دیدیم برامون آش یا سوپ درست کردی. مامان جان چقدر دلم برات تنگ شده، چقدر دلم می خواد باهات حرف بزنم، چقدر دلم برای قربون صدقه رفتنات تنگ شده، قدرتو ندونستم همش فکر می کردم همیشه پیشمونی و هیچ وقت فکر رفتنت رو نمی کردم ولی رفتی و منو تنها گذاشتی. رفتی و منو با کلی آرزو تنها گذاشتی. اما ازت ممنونم به خاطر این که تا وقتی بودی منو از همه چیز سیراب کردی. ازت ممنونم که کنارم بودی و بهم احساس امنیت می دادی.

مامان جان الان داره بارون می یاد. صبح که از خونه بیرون اومدم باد می یومد. برگ درختا روی زمین بود و همه جا بوی پاییز پیچیده بود. رو به روم درختای توی پارک بودن که با وزش باد برگاشون رو زمین می ریخت. حس خوبی داشتم. منتظر بارون بودم. قطره قطره روی زمین می چکید. وقتی سوار ماشین شدم بارون شروع شد. دلم می خواست سرمو از توی پنجره ماشین بیرون بیارم تا قطره های بارون بریزه روی صورتم تا حسش کنم. و الان که دارم می نویسم اون بیرون هوا بارونیه و همه چا سکوته و همه خوابن. مامان جان یادته وقتی که برف می یومد می یومدی بیرون می گفتی بیایید با هم آدم برفی درست کنیم. یادته بعدش می گفتی من از برف بدم می یاد چون بعدش همه جا گل می شه. از این که مرتب باید تمیزکاری بکنی خسته می شدی. می دونم بزرگ کردن شیش تا بچه چقدر سخته می دونم که چه طوری با سختی ما رو بزرگ کردی. مامان جان همش فکر می کردم وقتی تنها شدی می یارمت پیش خودم و همه سختی ها رو برات جبران می کنم. ازت مراقبت می کنم و دیگه نمی زارم کاری بکنی تا خستگی هات در بره. اما رفتی و من نتونستم هیچ کاری بکنم. منو ببخش.