سلام مامان جان

ببخشید که چند وقتِ اینجا پیشت نیومدم. مامان جان توی این مدت اتفاقایی افتاد که منو درگیر کرد. توی این مدت همش داشتم به خدا می گفتم که خداجون یعنی تو صدای منو شنیدی! یعنی تو حواست به همه چیز هست! مامان جان، من همش نگران بودم که ما نتونیم سربلندت کنیم. مامان جان من همش نگران بودم که ما کاری کنیم که تو اذیت بشی. می دونی مامان جان، وقتی که بهم زنگ زد و گفت که می خواد سر و سامون بگیره، باورم نمی شد. بهم زنگ زد، بهش گفتم، بیشتر فکر کن و اهمیتی به موضوع ندادم. بعدش دیدم دوباره بهم زنگ زد. انگار ی اتقاقایی داشت میفتاد که دست ما نبود. ... من باز این موضوعات رو جدی نگرفتم تا این که همه چیز مسیرِ درست خودش رو رفت. می دونی چیزی که باعث تعجبم بود این بود که من توی این چند ماه که شما از پیش مون رفتی، همش درگیر بودم و به خیلی چیزها فکر می کردم، یکی‌ش هم، اون بود. به این که با نبودن تو، اون چی کار کنه و چه طوری می تونه بدون تو، تحمل کنه. تو، توی آغوش اون رفته بودی، توی آغوش دخترت. و اون داشت روز به روز نابود می شد. همش می گفت: «مامان توی بغل خودم رفت» و دیگه زندگی براش معنی نداشت و من مونده بودم و ی خانواده که هر کدوم ی آسیبی دیده بودند. اون روز ی روز باورنکردنی بود برام. می دیدم که اون داره لبخند می زنه انگار زندگیش متحول شده بود، یکی پیدا شده بود که اونو از اون حالت دربیاره و من خوشحال بودم که دیگه تنها نیست و من خوشحال بودم که مامانم داره نگاش می کنه و لبخند می زنه. داشتم با خودم می گفتم: «خدایا تو صدای منو شنیدی!» من همش می گفتم: «خداجون نمی خوام ببینم که اون داره روز به روز آب می شه نمی خوام ببینم که اون داره خودش رو اذیت می کنه ...» نمی دونم دارم چی می نویسم فقط مامان جان ممنون که حواست به ما هست. ممنون که کنارمونی. ممنون که به خدا می گی تنهامون نذاره. دیگه خیالم از اون راحت شده. هر وقت زنگ می زنم می خنده و خوشحاله و من همینو می خوام. این که غم نبینیم، این که تحمل غم رو داشته باشیم. این که بتونیم از پس مشکلات بربیاییم و دیگه هیچ پدر و مادری نگران بچه هاشون نباشند.