گوش شنوا
مسئول پاسخگویی به تلفن و ثبت سفارشات، بیمار شده بود و من مجبور شدم به جای او به تلفن ها جواب بدهم. گوشی تلفن را که برداشتم آن یکی خط هم زنگ خورد به مشتری گفتم ببخشید، یک لحظه صبر کنید. آن یکی گوشی را برداشتم از دفتر مرکزی بود و باید حتما پاسخ می دادم برای همین به مشتری گفتم ببخشید شما؟! گفت: آقای ... گفتم لطفا شماره تان را بدهید من با شما تماس می گیرم. شماره اش را داد و بعد از ا ین که با آن خط صحبت کردم شماره اش را گرفتم و گفتم: خب همان طور که قول داده بودم تماس گرفتم بفرمایید سفارشتان چه بود؟ گفت: ممنون که زنگ زدید. ...
از فردا که تماس می گرفت می گفت: شما با من تماس گرفتید نه برای این که بخواهید برای مجموعه تان درآمدزایی کنید بلکه به خاطر این که به من احترام گذاشته باشید تماس گرفتید. خندیدم و گفتم از کجا می دانید گفت: من حس می کنم که دیگران به دنبال چه هستند. برای همین از این که برایتان مهم بودم ممنونم. ... سفارش او را ثبت کردم و بعد شروع کرد برایم درد دل کردن. درد دل که نه داد زدن چون بعد از این که به یاد شرایطش افتاد کنترلش را از دست داد و گفت: من حماقت کردم نه دوره نوجوانی خوبی داشتم و نه جوانی من اصلا نفهمیدم چه شد فقط تا آمدم او را بشناسم دیدم بچه دارم و باید به خاطر بچه زندگی کنم. می خواستم حرفی بزنم که دیدم صدایش بلند شد و کلماتش با صدای بلند ادا می شد. حس کردم باید فقط گوش کنم برای همین اجازه دادم حرف بزند. حرف زد تا جایی که گفتم ببخشید اگر اجازه دهید فردا با هم صحبت کنیم. گفت: ببخشید اصلا حواسم نبود که شما کار دارید.
از آن روز به بعد موقع سفارش دادن کمی برایم درد دل می کرد. من هم می شنیدم تا این که حس کردم آرام شده و دیگر از آن خشم درون خبری نیست. خوشحال بودم که توانستم چند روز گوش شنوایی برای کسی باشم که شاید نمی توانست حرفهایش را به هر کسی بگوید.
چند روزی است که مسئول ثبت سفارشات آمده و او از آنها می خواهد که گوشی را به من بدهند تا سفارش او را ثبت کنم اما من سعی می کنم در آن زمان در آنجا نباشم تا او سفارش را به مسئول مربوطه بدهد چون نمی خواهم این درد دل کردن باعث وابستگی او شود و آسیب ببیند برای همین بعد از این که سفارشش ثبت می شود از همکاران می خواهم حواسشان به سفارش او باشد و کارش را به بهترین شکل انجام دهند. توجه به او به طور نامحسوس.