سلام مامان جان

امروز روز شماست. جمعه که می شه همش یاد شما می افتم. مامان جان فکر نکنی که از روز جمعه بدم می یاد ها! نه. می دونی مامان جان امروز یادآور رفتن شماست. امروز یادآور اینه که تو از خواب بیدار شدی و چند ساعت بعدش از پیش ما رفتی. مامان جان اونقدر آروم رفتی که هنوز رفتنت رو باور نمی کنم. مامان جان زندگیم سراسر وجود توه. می دونی از این که از مادری مثل تو به دنیا اومدم افتخار می کنم، یک زن قوی، یک زن انقلابی، یک زن مغرور، یک زن جنگجو، یک زن موفق و یک زن مستقل. این روزها حرف حرف زن هاست. این روزها همه از حضور خانم ها صحبت می کنند. نمی دونند که ما در دامن چنین مادرانی بزرگ شده ایم. ناخواسته به ما یاد دادند که چه طور قوی باشیم، چه طور همدیگر رو دوست داشته باشیم، برای هم چه کارهایی بکنیم، به کسی اجازه تعدی ندهیم و زیر بار حرف زور نرویم. مامانِ من، این جوری بود. خواسته هاش چیزهای معمولی نبودند هر چی می خواست عالی بودند و برای رسیدن به خواسته هاش تلاش می کرد. از زندگی مزخرف در فقر و بدبختی متنفر بود. شیک بود و همیشه مثل یک خانم واقعی بوی گل و عطر می داد و لباس های شیک و زیبا می پوشید. یادمه اون روزایی که تازه تلویزیون اومده بود سریع رفت تلویزیون خرید، تا لباس شویی اومد رفت لباس شویی خرید. همیشه حواسش بود که جدیدترین متد لباس چیه، کفش چیه، لوازم خانگی جدید چی اومده، چه دکوراسیونی مد شده و ما رو هم بر اساس مد روز می چرخوند.

من اون روزا یادمه که رفتم کلاس آمادگی. اونجا از خونمون خیلی دور بود ولی مامان هر روز منو می برد و می آورد. توی کلاس مون پسر همسایه هم بود. اسمش ایرج بود. من و ایرج کنار هم می نشستیم. مامان برای من یک کیف لوازم خریده بود که شبیه یک صندوق کوچیک بود. روی اون پر از عکس های کارتون انسان های اولیه بود. هنوز او جعبه رو داریم ولی مامانم نیست. دیگه نیست ببینه که من دوباره دانش آموز شدم. ببینه دوباره دارم درس می خونم. مامانم نیست که ببینه دخترش متوقف نمی شه. من ازش یاد گرفتم رو به جلو حرکت کنم. مامان جان حست می کنم و دوست دارم. مامان جان برام دعا کن. می دونم که داری هر لحظه نگام می کنی و لبخند زیبات همراهمه.