امروز صبح داشتم به زندگی کنار آدم هایی که بیمارند فکر می کردم، یادم اومد که چه لحظه هایی رو گذروندم، یادم اومد که چه طور شد که صبرم تموم شد. اوایل از خواب و رویا شروع شد از این که توی خواب چی دیده و حالا همون خواب، توی واقعیت در زندگی ما تاثیر داشت. یعنی اگه توی خواب تصور می کرد کسی کار اشتباهی کرده، در واقعیت هم اون آدم، آدم درستی نبود و از نظر اون، خواب یک هشدار بوده. زندگی همین طور ادامه داشت تا این که دیگه خواب نبود، توی واقعیت هم، هر چیزی بهانه ای بود برای توضیح دادن، بهانه ای بود برای ناراحت شدن، بهانه ای بود برای متشنج شدن شرایط. آدم های بیمار هیچ وقت نمی تونند آروم زندکی کنند، هیچ وقت از زندگی شون لذت نمی برند و همیشه در ذهن شون دارند فکر می کنند که اگه اون این حرف رو زد حتما منظوری داشته، مدام در حال فکر کردن به رفتار و گفتار آدم ها هستند. با خودشون فکر می کنند که همه با اون ها دشمن اند یا دارند براشون نقشه می کشند و بیچاره اون هایی که با این ها زندگی می کنند.
گاهی هم این تفکرات از یک پدر و مادر بیمار، به کودک منتقل می شه و اون کودک در ارتباط با دیگران، دچار مشکل می شه.
این موضوع آنقدر پیچیده است که نمی توان در این کلمات آنها را گنجاند اما می توان درد همنشینی و زندگی با اینان را با نوشتن از ذهن خارج کرد و شاید کسانی که این متن را می خوانند کمی آگاهی درباره بیماران اینچنینی کسب کنند. من نمی دانم چه کسی مجبور است که این شرایط را تحمل کند. من می گویم دلسوزی ممنوع. به شما می گویم اگر کسی کنارت است که مدام حال روحی اش خراب است مدام در حال مشاجره و بگو مگو با خانواده و دیگران است از او دوری کنید بعد از مدتی شما هم بیمار می شوید و یادتان می رود که زندگی چقدر زیباست و لذت بخش.
روزی که من متوجه شدم او بیمار است به پزشک مراجعه کردم برایش توضیح دادم و او خواست که با بیمار مراجعه کنم. هر دو مقابل پزشک نشستیم و بعد از گفت و گو با پزشک از اتاق که خارج شدیم به سراغش رفتم و گفتم چه کنم؟ گفت نیاز به مشاوره و نیاز به درمان با دارو دارد. هر چه کردم بعد از این جلسه دیگر به پزشک مراجعه نکرد و هیچ دارویی مصرف نکرد. من ماندم و او. خانواده اش همکاری نکردند و زندگی همین طور ادامه داشت. وقتی جوان هستی و پر انرژی دوست داری برای خانواده ات هر کاری را انجام بدهی و من تصمیم گرفتم از این بیمار نگهداری کنم و این کار را هم انجام دادم تا جایی که دیگر نمی توانستم توهماتش را تحمل کنم. دیگر نمی توانستم ببینم که او روز به روز بدتر می شود. با هر کسی که صحبت می کردم فکر می کرد داریم برایش نقشه می کشیم. و روزی از فرط خستگی و درماندگی تصمیم گرفتم به خودم فکر کنم و به سلامتی ام. ...
حالا از آن روزها خیلی گذشته دیگر حاضر نیستم این لحظه ها را حتی برای دیگران تصور کنم. به هر کسی که می رسم می گویم داشتن یک فضای آرام و کوچک و باصفا از هر چیزی بالاتر است. هیچ چیزی ارزش سلامتی خودمان، روح مان و وقت و زمان مان را ندارد. به خاطر دیگران زندگی مان را خراب نکنیم. دلسوزی و ترحم و از خودگذشتگی در صورتی که نتیجه داشته باشد درست است در غیر این صورت زندگی تباه کردن است. آنها نیاز به درمان دارند. با درمان هم باید از کنار آنها بودن ترسید. چون رفتارهای شان غیرقابل پیش بینی است. گاهی ما مادر یک بیماریم، گاهی ما پدر یک بیماریم خب مجبوریم که از بیمار نگهداری کنیم و گاهی هم در شرایط بد و سخت، مجبور نیستیم. کاش می توانستم از دردها بنویسم، از بودن کنار این آدمها. اما نمی شود چون در کلمات نمی گنجند. فقط می توانم بگویم ما پدر و مادرها اگر بیماریم فرزندی به دنیا نیاوریم که یک بیمار به بیماران اضافه شود. اگر بیماری در خانواده داریم و بقیه افراد خانواده سلامت اند بیمار را از بقیه افراد خانواده دور کنیم تا بقیه آسیب نبینند فقط و فقط یک فضای آرام، همراه با احترام می تواند فرزندانی شاد و سرزنده را تحویل جامعه دهد. ...