تسلیت
امروز صبح با خبر درگذشت هوشنگ ابتهاج باز دلم شکست. بعد از رفتن مامان، مرگ او هم مرا دگرگون کرد. مامان هفتم مرداد رفت و او امروز نوزدهم مرداد. بیشتر وقت ها وقتی مصاحبه های او را می دیدم حرف زدنش را دوست داشتم. شعر خواندنش را دوست داشتم. دلم می خواست نگاهش کنم. مرا عمیقا به فکر می برد. در مصاحبه ای وقتی ازش می پرسن: «به نظر شما سایه رو چی میگن؟ می گن سایه کی بود؟» می گه: «چه می دونم چی می گن!» ـ چی بگن خوبه؟ ـ «دلم می خواد بگن که هر چی می گفت باور داشت. واقعا هر چی گفتم باور داشتم. هیچ جیزی رو برای مزایاش، برای ظاهرش، من به کار نبردم.» ـ دنیا قدر سایه را شناخت؟ «زیادی به نظرم، زیادتر از اونی که مستحقش بود.»
من همیشه اون آرامشش رو دوست داشتم. من همیشه اون سکوتش رو میان حرف هاش، دوست داشتم. و چقدر فروتن است وقتی که از او می پرسند: دنیا قدر سایه را شناخت؟ اون می گه: «زیادی به نظرم از اونی که مستحقش بود.»
وقتی ازش می پرسند که راضی ای از زندگی، می گوید: «فوق العاده. من این شانس را پیدا کرده ام که یک چیز به اسم سمفونی بتهوون رو گوش کنم! ...
از دست می دهیم اینان را که چنین زیبا می بینند و زندگی برای شان این قدر شیرین است.
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
«امیر هوشنگ ابتهاج» متخلص به سایه، شاعر و پژوهشگر
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه شبانه از توست
...
روحش شاد