مامانم رفت
مامان دیگه نیست. مامان رفت و ما رو تنها گذاشت. رفتنش دل ما رو سوزوند چون یهویی رفت. جوری که انگار توی خوابیم ولی خواب نیستیم بیداریم و دیگه مامان نیست. مامانم تنها امیدم توی زندگیم بود و همه رویاهامو با اون برنامه ریزی کرده بودم. این که با هم دلمه بپزیم این که با هم سفر بریم این که با هم کافه رستوران بریم این که ی جورایی از بابا دورش کنیم تا اونم استراحت کنه اما رفت و من موندم و رویاهام. من موندم و تنهایی هام. مامان عزیزم چرا این قدر زود رفتی؟ مامان عزیزم چرا این قدر بی سر و صدا رفتی؟ چرا همه ما رو شوکه کردی؟ مامان جونم امیدوارم از ما راضی باشی، امیدوارم همون طور که توی زندگیت دلت صاف بود و آروم، اون جا هم آروم باشی و راحت. من ازت یاد گرفتم که صبور باشم. ازت یاد گرفتم ببخشم. ازت یاد گرفتم دنبال زیبایی های آدم ها باشم. البته من مثل تو نیستم من مثل تو که دریا بودی و همه رو دوست داشتی نیستم ولی کاش می تونستم مثل تو باشم.
وقتی توی مراسمت اون همه آدم اومده بود و هر کدوم که به ما می رسید از تو تعریف می کرد از کارهایی که در گذشته های دوربراشون انجام دادی و از احوال پرسی های تو در همین ایام، همه شوکه می شدیم که مامان ما این طوری بوده. هی می یومدن و می گفتند که چند روز پیش باهات حرف زدند و تو قربون صدقشون رفتی و دیگه کسی نیست که این طور دوستشون داشته باشه. ما بودیم که تعجب می کردیم که تو این قدر، آدمهای دور و برت رو دوست داشتی. مامان جان نمی دونی آدم هایی که دوستشون داشتی چه طوری برات عزاداری کردند، نمی دونی چه طور محبتشون رو نشون دادند. مراسمت بهترین مراسمی بود که من تا حالا دیده بودم. همه و همه، هر کاری از دستشون بر می یومد انجام دادند. به جای این که ما مراسمت رو برگزار کنیم اونایی که تو دوستشون داشتی، مراسمت رو برگزار کردند. مامان جانم از کوچیک و بزرگ همه می گفتند مامانت یک فرشته بود. از کوچیک و بزرگ اشک می ریختند برای رفتنت. مامان جان، محبت هایی که به دیگران کردی همش به خودت برگشت. مامان جان دلم برات تنگ شده، دلم برای آغوشت تنگ شده، دلم برای بوسه هات تنگ شده، منو ببخش اگه دختر خوبی برات نبودم. منو ببخش.