«مامان» چه کلمه زیبایی
جمعه هفتم مرداد 1401 ساعت 10:30 مامان برای همیشه ما را ترک کرد. رفتنی که اصلا باورکردنی نبود. وقتی با من تماس گرفتند و گفتند مامان نفس نمی کشه، گفتم: «زنگ بزنید اورژاس!! زنگ بزنید اورژانس ...»
توی خیابون دستم رو جلوی ماشین ها می گرفتم و می گفتم: «مامانم حالش بده می خوام منو برسونید خونه» یکی رفت و اون یکی وایستاد گفت بیا بالا
توی مسیر هی زنگ می زدم می پرسیدم اورژانس اومد و می گفتند نه
به خواهرم زنگ زدم و گفتم مامان حالش بده گفت ما الان راه می افتیم.
مامانم رفت به همین سادگی
مامان عزیزم رفت و ما رو تنها گذاشت.
وقتی رسیدم خونه مامانم مثل اون موقع ها که خواب بود دیده می شد. چشم هاش روی هم بود و اصلا احساس نمی کردی که دیگه بیدار نمی شه.
خواهرم وقتی رسید و دید یک ملافه سفید روی مامان کشیدند فقط جیغ می زد: «نه نه نه نه نه ...» صداش هنوز تو گوشمه. ملافه را کنار زد و هی مامانمو صدا زد: «مامان بیدار شو. مامان بیدار شو. می دونم که خوابی. باورم نمی شه. بدنش هنوز گرمه زنگ بزنید دکتر بیاد، اشتباه کردند. مامانم زندس ... مامان پاشو. دیشب گفتی برام سوپ درست کن بیار، منم برات سوپ آوردم! چرا واینستادی مامان؟ چرا رفتی مامان؟ برات سوپ درست کردم! مامان چرا این قدر زود رفتی؟ ... تحمل دیدن رنج کشیدنش رو نداشتم. تحمل دیدن ناله هاش رو نداشتم. بغلش کردم و هر دو با هم گریه کردیم ...
«مامان» چه کلمه زیبایی