این روزها به تمرین رانندگی می پردازم. از این که می توانم در میان ماشین ها برانم و نترسم، حس خوبی دارم. از این که می توانم عبور کنم، خوشحالم و یک حس رضایت دارم. وقتی که چیزی را از دست می دهی، وقتی که تکه ای از زندگی ات، از تو جدا می شود، اگر کاری نکنی، زجر می کشی، اگر نتوانی خلاءهایت را پر کنی، اذیت می شوی. نه این که من به دنبال پر کردن خلائم باشم نه، ناخودآگاه به این سمت رفتم و دیدم این باعث شده سرگرم کاری بشوم که هم برایم لازم بود و هم باعث شد تا اتفاقات سال جدید را کم کم از یاد ببرم.

امسال برایم همراه بود با از دست دادن عزیزانم. شاید که کسی نتواند درک کند که از دست دادن، همیشه همراه با مرگ نیست گاهی دیگران باعث می شوند که ارتباط بین آدم ها از بین برود و تو کسی را از دست بدهی. دردِ این از دست دادن، خیلی بیشتر از مرگ اوست چون او هست و تو نمی توانی کنارش باشی. چون او وجود دارد و تو نمی توانی با او وقت بگذرانی. در این چند سال اخیر من هی از دست دادم و هی به دست آوردم هی آنها رفتند و هی بازگشتند و من از رفتن و بازگشت شان هی خوشحال و هی غمگین شدم. خانواده، عجب کلمه ای است این خانواده! چه ها که در آن نهفته است و من در میان این خانواده، گیر افتاده ام. کم کم دارم به تنهایی فکر می کنم به این که فقط نام شان باشد و همین، فقط همین. خسته تر از آنم تا بچنگم برای کنار هم قراردادن شان.