امروز داشتم با خودم فکر می کردم که من چقدر می تونم از خودم بگذرم؟!  آیا اصلا می تونم از خودم بگذرم برای دیگری؟!

دارم با خودم تمرین می کنم تا این کار رو بکنم چون می خوام وقتی که با خودم تنها می شم از خودم بدم نیاد. چند روز پیش چیزی شنیدم که هی با خودم می گم چرا واکنشی نشون نمی دی؟ چرا حرف نمی زنی؟ البته چون اون روز مقابل مدیرم بودم و از او این حرف را شنیدم و اصلا موقعیت مناسبی برای واکنش نشان دادن نبود، حرفی نزدم اما اگر به صورت قطع این موضوع مطرح شود، حتما حرفم را خواهم زد. این روزها می بینم که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. چسبیدن به این زندگی خیلی هم خوب نیست شاید سرنوشت دیگری برایم رقم خورده و من باید یک جایی رها کنم و نترسم.

تنها چیزی که سال هاست باعث آرامشم شده این است که من هر چه کردم، دیگری را نردبان خود، نکردم. باید خودم پله ها را بالا بروم. باید خودم به دست آورم نه این که از دست دیگری بستانم آنهم به زور.