امروز روز عید قربان است و خیلی ها توی خونه تعطیلن و من اینجام، سر کارم و ی حس عجیبی دارم. در اصل حالم خوبه و تونستم مسائل اطرافم رو درک کنم البته تا اون جایی که از اون مسایل، مطلع شدم. ولی خب زندگی در جریانِ و من دارم با روند زندگی به جلو حرکت می کنم. دیروز کنار همکارم بودم و وقتی من خواستم به اون دلداری بدم که ول کن بابا کارها درست می شه، یک هو یک چیزی گفت که خودم هم به اون رسیده بودم و مثل اون کاسه صبرم تموم شده بود: «کی درست می شه! نه بابا! ما که ندیدیم!!!» منم به دنبال حرفش گفتم: «آره آره  می دونم منم همین رو می گم منم همین حس رو  دارم !!! و توی دلم با خودم گفتم که منم از صبر کردن خسته شدم ...» نمی دونم چه طور بگم ولی خب اگر توی مسایل شخصی خودم بگم، همین طوره! می شینی می گی تو درست زندگی کن بالاخره یکی می یاد توی مسیر زندگیت و تو هم طعم داشتن یک همراه و دوست رو می چشی اما توی این چند سال که پیش نیومده شاید برای اون هم همین طور باشه و اون هم به چیزهایی که می خواد نرسیده باشه. نمی دونم ولی گاهی باید قدرت و توان ادامه دادن رو داشته باشی و من این روزها به دنبال بازیابی خودم هستم.