قضاوت
امشب بیشت و هشتم اسفند 1400 است. وقتی رسیدم خونه، ساعت هفت و نیم عصر بود. خسته بودم و درگیر، ذهنم درگیر بود و دلم می خواست بنویسم. اما به سراغ اتاق خواب رفتم و شروع کردم به جمع و جور کردن و مرتب کردن اتاق. من مدام با خودم حرف می زدم تا این که دیدم باید بنویسم تا راحت شوم. راستش امروز داشتم درباره قضاوت یکی از پرسنل آقا، درباره یکی از خانم های محل کارم، فکر می کردم. او را با یک کلمه رکیک خطاب کرده بود: «جنده» چرا؟ چون او دختری خوشرو و خوش اخلاق است! او، دختری است که با عشق کار می کند و تمام تلاشش را می کند که کارش را درست انجام دهد! اما چرا باید او را این طور خطاب کنند؟! چرا ما زنان، قضاوت می شویم؟
وقتی که یک خانم، کار می کند و تمام وقتش را برای کسب درآمد می گذارد، آیا سزاوار این حرف هاست؟! انگار این حرف را به من زده بودند. انگار مرا خطاب کرده بودند. چون، من می بینم که او چه طور کار می کند و چه طور، وقت و نیرو و انرژی اش را برای خانواده اش صرف می کند. حال اگر کنار کار کردن وقتی هم برای خودش بگذارد، زندگی خصوصی اش است و به خودش مربوط است. ...
اما من، این روزها نمی دانستم به دنبال چه هستم، چرا این قدر بی قرارم، چرا این قدر نگرانم؟ تا این که این جملات را شنیدم و با چشم خودم دیدم قضاوت دیگران را. فهمیدم که من، از قضاوت دیگران نگرانم. من از این که قضاوتم کنند، نگرانم. اما چرا؟ چون اطرافم کسانی هستند که انتظار دارند: «تو، انسان نباشی! تو ربات باشی و مثل یک ربات زندگی کنی! تو نمی توانی کنار کسی قرار بگیری! تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی! چرا؟ چون تو، مثل بقیه نیستی!! و اگر این کار را بکنی همه، نگاه شان تغییر می کند! تو را طرد می کنند! هر چه دلشان می خواهد، درباره تو می گویند! بدون این که با خود بگویند او هم حق زندگی کردن دارد!»
واقعا این طور است؟!