سال 1388 بود که به خاطر این که خیلی درگیر مسائل یکی از همکاران شده بودم، دچار دردسر شدم و دوباره همان همکار دو روز قبل، به محل کارم آمد و دوباره همان موضوعات را مطرح کرد. این که پسرش بیمار است و هر روز بدتر می شود و انگار هر دهه از زندگی اش، با مشکلات خاص خودش همراه است. او یک پسر 25 ساله با کم توانی ذهنی دارد. پسری که از مدارس دولتی و از مدارس استثنایی اخراج شده بود و پدرش مجبور شده بود برای او معلم خصوصی بگیرد و معلم خصوصی هم از آموزش به او، شانه خالی کرده بود. یک پدر بود و پسری که آموزش پذیر نبود، پدری بود و پسری که مدام همه را کتک می زد و پرخاشگری می کرد، خصوصا مادرش را. مادر چه واژه ای است، این کلمه پر از درد است و پر از رنج، وقتی که فرزندت بیمار است، وقتی که فرزندت با دیگران متفاوت است. آن روزها وقتی که همکارم از او حرف می زد انگار من به یاد یکی از افراد خانواده خودم می افتم، برای همین همیشه با خودم درگیر بودم که من اگر کمی بزرگ تر بودم شاید سرنوشت برادر من هم، بهتر از این بود. اگر بزرگ تر بودم می توانستم برایش کاری انجام دهم. در یک همذات پنداری و رنجش آن به سر می بردم، برای  همین هر وقت از پسرش خسته می شد و با من درد دل می کرد، گوش می کردم و از او می خواستم صبور باشد و راه های مختلف را برای رویارویی با او امتحان کند. مدام آهی از نهادش برمی خاست و گاهی اشک می ریخت. دو سال قبل که به محل کارم آمده بود گفت که پسرش را به بهزیستی برده و برای او پرونده درست کرده تا تحت پوشش قرار گیرد و همزمان او را به یک گروه موسیقی که در آن افراد ناتوان موسیقی اجرا می کنند برده است. آن روز خوشحال بود و از این که او مشغول است برایم می گفت. اما دو روز قبل حال خوبی نداشت. من نخواستم برایم توضیح دهد. دیگر دلم نمی خواهد کسی برایم درد دل کند. برای این که خودم درگیر این مشکلات می شوم و آرامشم به هم می ریزد.