یک چیز عجیبی در وجود ما نهفته است و آن هم نیاز به خانواده است. شاید تمام این سال ها تنها چیزی که باعث شده همیشه حالم خوب باشد دیدن اعضای خانواده ام است خصوصا مامان، بابا و خواهرانم. دیشب لحظاتی را در کنار آنها سپری کردم که هنوز هم انگار با آنها هستم. گاهی آنقدر تشنه دیدنشان و حس کردن شان می شوم که مثل دیوانه ها مدام اسم شان را صدا می زنم. دیشب کنار مامان و بابا بودیم تا آنها را برای سال جدید آماده کنیم تا بتوانیم به آنها بگوییم ما آمده ایم تا شما را برای سال جدید آماده کنیم. قرار شد هر کدام مان یکی از کارهای آنها را انجام بدهد. یکی مسئول خرید میوه و شیرینی و آجیل شد، من مسئول خرید از فروشگاه شدم و آن یکی هم خرید مرغ و گوشت را به عهده گرفت. کمی هم تمیزکاری کردیم. اما چیزی که برایم جالب بود رفتار همسر خواهرم بود. دیشب پسرم باید یک قطعه از ماشینش را به جایی می برد و یک قطعه جایگزین آن از یک تعمیرکار می گرفت. قرار آنها ساعت ده و نیم شب بود. من بودم و نگرانی های یک مادر از این که پسرش شب قرار است به جایی برود و از کسی که نمی شناسد قطعه ای بگیرد!!! شوهر خواهرم وقتی نگرانی مرا دید به پسرم گفت: «صبر کن من هم همراهت می آیم.» من در بهت و ناباوری نگاهش می کردم و فقط توانستم بگویم: «ممنونم.» آنها به نشانی مورد نظر رفتند. به خواهرم گفتم: «از بهروز ممنونم. ...» به من گفت: «این چه حرفیه، ما یک خانواده ایم. اون نمی ذاره مهران این وقت شب تنها جایی بره.» من بودم و یک حس خوب از داشتن یک خانواده، از داشتن کسانی که کنارم هستند و تنهایم نمی گذارند. خدایا ممنونم.