دیروز وقتی یک درد شدید در ناحیه گردن احساس کردم با خودم گفتم: «چرا این قدر درد دارم در صورتی که با ماساژ دادن آن ناحیه، باید درد من تسکین پیدا می کرد؟!»  افکار زیادی از ذهنم می گذشت: «این ماساژ می توانست مهربانانه تر باشد یا حتی با احساس بهتری، اما چرا این طور نبود؟» بعد به خودم رجوع کردم دیدم من هم همین طورم، رفتار من اصلا همراه با احساس و مهربانی نیست، انگار ما در شرایطی هستیم که نیرو و انرژی ای بازدارنده، ما را در بر گرفته. دقیقا همین طور است من می توانم درباره خودم این حرف را بزنم من با نیرویی بازدارنده کلنجار می روم و این باعث می شود خودم نباشم و احساسم درگیر با این نیرو شود. نمی دانم تا به حال کسی در این شرایط قرار گرفته یا نه؟