امروز صبح با پسرم از خونه اومدم بیرون بهش گفتم من می خوام با تاکسی برم گفت مامان امروز جمعس ماشین نیست که! گفت بیا با اتوبوس بریم. رفتیم به سمت ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس که شدم رفتم قسمت راننده، معمولا وقتی سوار اتوبوس می شوم به آن قسمت می روم چون از رفت و آمد و هیاهو خبری نیست. کنار راننده یک آقایی ایستاده بود و داشت با راننده صحبت می کرد، یک افسر پلیس راهنمایی و رانندگی. ناخودآگاه به صحبت های آنها گوش می کردم. پلیس راهنمایی و رانندگی رو به راننده می گفت: «خیلی پشیمونم که اومدم این منطقه حیف شد منطقم عوض شد. اون بالا خیلی راحت تر بودم. ی روز مسئولمون منو صدا زد رفتم پیشش بهش گفتم که ببین اگه منو از خیابون انقلاب به سمت پایین بفرستی استعفا می دم. بابا اون بالا زندگی فرق می کنه. این جا همه مردم که می رن خونه و ترافیک تموم می شه، تازه زندگی بالای شهر شروع می شه و اونا می زنن بیرون و ترافیک شروع می شه. مردم ی چیزی می شد عذرخواهی می کردن ی نظم و نظام خاصی داره.»
راننده اتوبوس حرفش رو قطع کرد و گفت: «آره همین طوره. من ی مدتی توی یوسف آباد بودم. اون جا طرف می یومد پیشم خیلی آروم می گفت که آقا من باید این ایستگاه پیاده می شدم، عیبی نداره ایستگاه بعد پیاده می شم. حالا شما اینجا رفتار مردم رو نگاه کن می گن که هوی آقا، واسه چی راه افتادی ... رفتار مردم واقعا فرق می کنه، فرهنگ شون هم فرق می کنه.
ـ من اون موقع که بالای شهر بودم همکارا که حوصله شون سر می رفت می گفتم که جلوی چند تا ماشین رو بگیرید اگه اشتباه می کنند موردی هست با مردم حرف بزنید باور کن وقتی با مردم حرف می زدی حالت بهتر می شد. به طرف می گفتی آقا این اشتباه و خطا رو داشتی می گفت ببخشید، بله شما درست می گید من اشتباه کردم. حالا این جا چراغ قرمز رو رد می کنه می گی چرا رد کردی؟ می گه وقتی که من رد شدم چراغ نارنجی بود. خب نارنجی همون قرمزه دیگه، اینا کجا گواهینامه گرفتن! می دونی کار اونجا خیلی سخت تر بود. اما آرامش بیشتر بود. ساعت کاری اون منطقه خیلی زیاد بود استراحتش هم کم. اما من دوست دارم اونجا کار کنم. این جا ساعت کاری کمتر استراحت بیشتر اما کار کردن توی این مناطق رو دوست ندارم. ...
راننده هم حرف های او را تایید می کرد و با هم همین طور ادامه دادند.
ی روز سردوشی های من کهنه شده بود، مسئولم گفت برو بخر، گفتم از کجا بخرم. گفت برو سمت حسن آباد. گفتم بلند نیستم. چه جوری برم. گفت با بی آر تی برو سمت پایین، به هر کی بگی، راهنماییت می کنه. آقا، ما رفتیم. سر چهارراه جمهوری، چقدر موتوری بود! هی نگاه کردم ببینم که همکارای ما هستند یا نه، چرا این جا این طوریه؟ آقا، هر کی، هر طرف دلش می خواست می رفت! بعد یک هویی دیدم بله، همکار ما اونجا بین موتوری ها گیر کرده، فکر کنم بنده خدا از پس اینا بر نمی یومد. ... موتوری به اندازه ی وانت بار زده بود!! ... شما اون بالا، ماشین بنز و مدل بالا می دیدی حالت خوب می شد این جا این همه هیاهو و بی نظمی و بی قانونی حالت رو خراب می کنه. من تحملش رو ندارم. ...
گفت و گویی که با یک جمله در ایستگاه پل چوبی به پایان رسید: «خداحافظ آقای خوب و مهربون.»
پلیس راهنمایی و رانندگی، پیاده شد و سکوتی در فضا پیچید. من ماندم و صحبت های آنها