سوالی تامل برانگیز
امروز داشتیم صحبت می کردیم که من گفتم: «آدم اگه فقط توی این دنیای به این بزرگی، چند نفر رو داشته باشه که کنارشون راحت باشه اصلا احساس تنهایی نمی کنه. فکر کن دور و برت پر از آدمه ولی تو تنهایی، دوست نداری کنارشون باشی چون از بودن با اونا لذت نمی بری. ...» توی دلم داشتم با خودم می گفتم هیچ کس نمی دونه منظورم چیه من چقدر توی این سال ها اذیت شدم حتی از طرف خانواده خودم. دیگه دلم نمی خواد بعضی از اونا رو ببینم چون حتی دیدن شون هم، منو اذیت می کنه.
توی همین لحظات بود که به من گفت: «یعنی تو، توی این چند سال، با هیچ کس نبودی. با کسی دوست نبودی؟!» گفتم: «نه!»
ـ هیچ کس؟!
ـ نه با هیچ کس! حدود 18 سال می شه.
ـ چرا؟ چرا این کار رو کردی؟ این ی جور خودخواهیه! کسی بود و تو کنارش قرار نگرفتی یا کسی نبود.؟ مثلا با کسی بری بیرون، آشنا بشی، ...
این حرف ها خوب بود، خیلی خوب. حس خوبی داشتم که کسی داشت به من می گفت با خودم چه کرده ام اما از طرف دیگر، نمی دانستم باید چه بگویم چون اصلا تمرکز نداشتم فقط این حرف ها باعث شد احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم. حتی الان هم نمی توانم احساسم را بیان کنم. کمی که فکر کردم دیدم توی این چند سال، آدم های زیادی کنارم قرار گرفتند اما هیچ کدام شرایط درستی برای این که کنارشان قرار بگیرم نداشتند یا متاهل بودند یا مجرد و از من خیلی کوچک تر و یا آدم هایی که فقط به دنبال یک چیز بودند و وقتی هم می فهمیدند که تو بچه داری، انگار که یک فرد جزامی هستی و خیلی سریع می خواستند ازت دور شوند. عقیده داشتند که کدام مردی قبول می کند که کنار زنی قرار بگیرد که بچه دارد، چه کسی بچه مردم را نان می دهد، چه کسی بچه مردم را بزرگ می کند. ... اینها چیزهایی بود که به یاد آوردم از آدم هایی که حتی شرایط مناسب داشتند اما افکارشان پوچ بود. به یاد آوردن خاطرات برایم ناگوار است گاهی دلم می خواهد در فراموشی قرار بگیرم و فراموش کنم. خاطراتی که نشانگر مردان وطنم هستند، مردانی که شرایط مناسب برای قرار گرفتن کنار خانمی را دارند اما، ترجیح می دهند که فرزند دیگری را نبینند و به قول خودشان نان ندهند!!! متاسفم، متاسفم که مردان سرزمینم، این قدر کوته فکر هستند.
و من ترجیح دادم یا کنار کسی قرار نگیرم یا وقتی کنار کسی قرار می گیرم با عشق از کودکانم حرف بزنم و او هم با همان عشق، شنونده حرف های من باشد. کسی که مرا دوست بدارد و کودکانم را هم، دوست بدارد. به امید کسی که در وجودش عشقی نهان است و این عشق، روشنگر راه من و اوست.