همراهی
گاهی دلت می خواهد لحظه ها را ثبت کنی.
گاهی دلت می خواهد زمان بایستد و تو در همان حال بمانی.
چون دلت نمی خواهد زمان بگذرد و شرایط تغییر کند.
این روزها مثل بهار سال 1383 انگار من در بهشتم، همراه با کسانی که دوستشان دارم.
این روزها کسی کنارم است که هر بار که او را می بینم، دلم نمی خواهد زمان بگذرد.
به زمان می گویم: «بایست چون من روزهای سخت زیادی را گذرانده ام و دلم نمی خواهد که دوباره به آن روزها برگردم.»
مهربانی، دانایی، دانش، اخلاق نیکو و هر چه زیبایی است در وجودش نهفته است و من، هر بار که رفتارهایش را می بینم، به خدا می گویم: «ممنونم که می گذاری من این همه بزرگی را حس کنم، ممنونم که می گذاری لحظات خوبی را کنارش بگذرانم. ممنونم که او را در مسیر زندگی من قرار دادی. ...»
اینجا، انگار در خانه ام کنار فرزندانم هستم، انگار همانند آنها، صمیمانه کنار هم کار می کنیم، انگار آنهایند که به من محبت دارند، انگار آنهایند که مرا به وجد می آورند، انگار آنهایند که به من انرژی می دهند. خبری از زشتی های روزگار نیست. خبری از رندی نیست. خبری از دروغ نیست. خبری از بدی نیست و من انگار در جایی مثل بهشتم. در میان کسانی که حس انسان بودن را به من می دهند، حس آزادی، همچون پرنده ای رها
وقتی کارها گره می خورد، وقتی نیروها بازی در می آورند، وقتی همه چیز به هم می ریزد، آنقدر آرام و صبور به سراغ موضوعات می رود که من متوجه نمی شوم، فقط می فهمم مشکل حل شده است. او کنارم می نشیند و می گوید: «با مجید صحبت کردم، آرام شد و دیگر کارش را می کند. ...»
ما در خانه و در محل کارمان، نیاز به همراهی داریم که کنارمان باشد و همراه با هم، پیش برویم.