خودخواهی
چند روز پیش وقتی تماس گرفت فکر میکردم مثل همیشه قرار است موضوع گفتوگوی ما خانواده باشد. مامانم، بابام، بچههای من و بچههای او، اما این طور نشد و او موضوعی را مطرح کرد که تمام ذهنم را درگیر کرد.
من میخوام درباره موضوعی باهات مشورت کنم. میدونی من سالهاست کسی رو دوست دارم، چهل ساله! هر شب بهش فکر میکنم. نمیتونم بخوابم. به خانمم گفتم، بهم گفت اگه به ما آسیبی نرسه مشکلی نیست. منم بهش اطمینان دادم که نه مشکلی پیش نمییاد. ... سکوت کرده بودم و فقط داشتم میشنیدم. پرسید که چرا چیزی نمیگی؟ گفتم: «دارم گوش میکنم. خب میخواهی چه کار کنی؟» گفت: «به نظر شما چی کار کنم؟» گفتم: «نمیدونم، همون طوری که با صداقت به خانمت گفتی، به اونم بگو» گفت: «به نظرت چه برداشتی میکنه؟» گفتم: «من نمیشناسمش، نمیدونم واکنشش چیه؟ ...»
من چه کرده بودم، چه تصمیمی گرفته بودم، چه طور من به این جا رسیدم و او به این جا؟
آیا اصلا ما میتوانستیم کنار هم باشیم؟ خوشبخت باشیم؟ آیا احساس او واقعیست؟ مگر میشود با داشتن یک خانواده، هنوز احساس نوجوانی و جوانیت با تو باشد؟
دیر شده، خیلی دیر! برای او و برای من!
دیگر نباید هیچ خانوادهای درد بکشد!
حتی اگر کسی عاشق باشد!
بهتر است عاشق درد عشق بکشد تا یک خانواده درد بکشند!
خودخواه نباشیم. خودخواه نباشیم. ...