این روزها به خاطر رفتن یکی از پرسنل خانم، هر چه آگهی می دهیم کسی نمی آید و ما به ناچار به خانمی که از نظر سنی مناسب کار ما نیست، گفتیم که مشغول به کار شود. روز اول او به همراه دختر جوانی آمد که بعدا مشخص شد دخترش است. او سه دختر بزرگ داشت و بدون همسر بود و ما که نیاز به نیرو داشتیم از او خواستیم که از فردا مشغول به کار شود. اما مشکل داشت. مشکل این جاست که برای کار کردن باید اصل مدارکش باشد. روز اول گفت که مدارکش گم شده و ما گفتیم اگر شناسنامه و کارت ملی نداشته باشید نمی توانید با ما کار کنید و از او خواستیم که برای گرفتن مدارک خود به ثبت احوال مراجعه کند. کمی مکث کرد و بعد گفت باشه. او رفت و ما (من و همکارم) مطمئن بودیم که مشکلی دارد. بعد از چند روز تماس گرفت و گفت که کارت ملی اش را پیدا کرده. گفتیم خب بدون شناسنامه نمی توانی حساب باز کنی. قول داد که مشکل را حل کند. فردای آن روز مرا صدا زد و گفت: «شما خانم هستید و می توانید مرا درک کنید! من می خواهم به شما یک چیزی بگویم. راستش شناسنامه ام دست کسی است، او یک وکیل است که قرار شده طلاق مرا به صورت غیابی بگیرد ولی چون من نتوانسته ام هزینه اش را پرداخت کنم، شناسنامه و کارت ملی ام را نگه داشته. توانستم کارت ملی ام را بگیرم اما شناسنامه ام را نمی دهد.» گفتم: «می خواهید ما واسطه شویم تا شناسنامه را به ما تحویل دهد شما که حساب باز کردید دوباره به او بر می گردانیم. تازه اگر بداند شما جایی مشغول به کار شده اید خوشحال هم می شود چون شما می توانید به صورت اقساط هزینه وکالت او را بپردازید.» مکثی کرد و گفت: «نه خودم می گیرم.» امروز صبح بعد از حدود یک هفته وقتی پیگیر شناسنامه اش شدم گفت: «راستش دوستم باید با وکیل تماس بگیرد چون او با وکیلم آشناست. اما او انگار حسادت می کند و نمی خواهد اوضاع من درست شود. من به خاطر این دوستم، مدام با بچه هایم درگیرم. دیشب تا ساعت چهار بیدار بودم و از او می خواستم که از وکیل، شناسنامه ام را بگیرد. نمی دانم این کار را می کند یا نه. ...» حرف های او مرا به فکر فرو برد. دوستی که از او حرف می زد انگار یک مرد بود و او در اسارت یک مرد است. من از ریز جریانات زندگی او چیزی نمی دانم ولی می دانم که به خاطر شرایطش حاضر شده از او کمک بگیرد. از صبح تا الان دارم به او می اندیشم، به این که او در چه شرایطی به سر می برد!!!!!!

زنان روزگار من چه می کنند؟!!!!!