از نو

کاش من جای تو بودم. خدا به تو یک فرصت دیگه داد تا بتونی زندگیت رو دوباره بسازی. من خیلی فکر کردم دیدم تو الان در شرایطی هستی که می تونی اشتباهاتت رو جبران کنی. اما شاید این فرصت دیگه برای من وجود نداشته باشه. البته برای همه ما زندگی رو از نو شروع کردن امکان پذیره اما نه همه ی بخش های زندگی مون رو. در هر صورت بهت غبطه می خورم. از جات بلند شو و مثل آدمهایی که تازه متولد شدن از نو شروع کن. ما هم کنارت هستیم.

«نه»

می خواهم تو را بشناسم؟ می خواهم او را بشناسم؟ اینها جملاتی است که گاهی وقتها میان ما رد و بدل می شود چون می خواهیم نسبت به فردی که به عنوان دوست، همکار، همسایه و یا فامیل وقتمان را با او می گذرانیم، شناخت پیدا کنیم. 

وقتی با رفتارش به او گفت: «نه» با رفتاری مواجه شد که تا به حال چنین عکس العملی را ندیده بود. تا دیروز دوست بودند و فکر می کردند مثل دو دوست می توانند در مسایل مختلف به هم کمک کنند، اما وقتی که چنین برخوردی را دید به دوستی اش شک کرد. فکرش را نمی کرد که او اسمش را از میان لیست دوستانش حذف کند، هر چه را به او هدیه داده است، به کناری بیندازد و در صدد انتقام باشد.

چرا؟!!!!! چون فقط گفته بود: «نه».

خانه گردی/ نگرد نیست

در مسیرت سری هم به بنگاه می زنی. پول پیشت را می گویی و مبلغ اجاره را. می گوید: نه با این مبلغ جایی را سراغ ندارم. ۲ میلیون تومان بر مبلغ پول پیش اضافه می کنی و می گویی: با این مبلغ چه طور؟ می گوید یک مورد دارم که البته کمی اجاره اش بالا است فقط این که شما چند نفر هستید؟ ۴ نفر. نه فقط به ۲ تا ۳ نفر اجاره می دهد.

بعد می گوید: هنوز وقت داری؟ می گویم: بله. می گوید: پس صبر کن بعد از مهر بیا. آن موقع مستاجر کم است و صاحبخانه ها دنبال مستاجر می گردند. بعد سری تکان می دهد و می گوید: باور کنید ما هم راضی نیستیم. صاحبخانه باید سالی ۹ درصد بر اجاره اش اضافه کند اما این کار را نمی کند. اجاره ۳۰۰ هزار تومانی باید بشود ۳۱۵ هزار تومان اما او می خواهد ۶۰۰ هزار تومان اجاره بدهد.

درگیر

چند روز است که به مسایل مربوط به خودم و خانواده فکر می کنم. گاهی وقت ها نمی دانی چه طور می توانی از پس مشکلات برآیی. برنامه ریزی می کنی اما شرایط امروز جامعه ما هر برنامه ای را به هم می زند و تو سر در گم از این که چطور می توانی ادامه دهی، به این سو و آن سو می زنی.

امروز تا آخر ماه چه طور می توانم مخارج ضروری را تامین کنم؟ این سوالی است که از خود می پرسم و همان طور که در خیابان قدم می زنم یا در داخل اتوبوس هستم با خود زمزمه می کنم که: آیا باید از پس انداز خانواده این مخارج را تامین کنم؟ و بعد به خود می گویم: خوب این پول هم تمام می شود و بعد به این که چه طور می توانم درآمد اضافی داشته باشم فکر می کنم و ...

این تازه بخشی از افکار من است. چیزهای دیگری هم وجود دارند که اصلا در مسایل مادی نمی گنجند و البته مسایل مادی در برطرف کردنشان بسیار اهمیت دارند اما به یک اقدام معنوی نیاز دارند و شاید بیشترین درگیری فکری من همین ها باشد.

یاوه گویی

گاهی فراموش می کنیم چه شد؟ چرا این جاییم؟

گذشته را فراموش می کنیم اما اگر به خود اطمینان داشته باشیم می دانیم که تصمیم درستی گرفته ایم.

چند روز تعطیلی باعث شد گذشته فراموش شده دوباره جلوی چشمانم ظاهر گردد. با آرامشی که سالها طول کشید تا به دست بیاورم به همراه خانواده و دوستان به گردش رفتیم.

فرد بیمار شروع به صحبت کرد. کسانی که در  کنارش بودند حرفهایش را گوش می کردند و نظر می دادند در ابتدا من عکس العملی نشان ندادم اما بعد از این که چند بار تکرار شد و حرفها هم تکراری و بی معنی بودند از این که دیگران می نشینند و این حرفها را گوش می کنند عصبانی شده بودم. سرم را با چیزی گرم می کردم که نشنوم اما نمی شد چون حرفهای پوچ و بی معنی همین طور ادامه داشت.

در آن دو روز تعطیلی از هوا و از طبیعت لذت بردم اما در ناخودآگاهم آزار دیده بودم و امروز که دو سه روزی از تعطیلات می گذرد هنوز حس می کنم از آن حرفها دلگیرم و دلم می خواهد فراموششان کنم.