سال نو و حس خوب
خدایا چه روزهای قشنگی را گذراندم و چه خوشحالم که کودکی کرده ام. خدایا چه حس خوبی است وقتی نگاه می کنی می بینی از زندگی در کودکی ات سادگی دیده ای و زیبایی. ما هیچ وقت نمی دانستیم بزرگ ترها چه مشکلاتی دارند. نمی دانستیم دنیای بزرگ ترها چه شکلی است. فقط کودکی می کردیم و شب خسته می خوابیدیم. وقتی هم که به مدرسه می رفتیم باز هم درس بود و بازی و آرامش بدون هیچ دغدغه ای.
حالا بعد از بیش از سی سال به روستایی قدم می گذاشتم که بخشی از کودکی ام را گذرانده بودم. روستایی که شبیه به روستای ویلایی شده است اما هنوز مردمان آن سنتی زندگی می کنند و سنتی می اندیشند. این بار من با کودکانم در میان کوچه های روستا قدم می زدم. این بار کودکانم بودند که از دالان های روستا می گذشتند و عکس می گرفتند. با خودم می گفتم خدایا این دالانها خراب نشود من در این دالانها خاطرات زیادی دارم. وقتی که باران یا برف می آمد من و بچه ها زیر دالانها می رفتیم تا خیس نشویم. دالانها به خاطر تاریکی شان مکانی بود برای دلدادگان و عاشقان تا در آنجا هم را ببینند و هم را در آغوش بگیرند. ما در حال و هوای کودکی آنها را می دیدیم و می خندیدیم. خیلی از مردان و زنانی که در کودکی از آنها خاطره دارم دیگر نیستند حتی خانه آنها هم در حال خراب شدن است. من فقط کودکی ام را مرور می کردم. من فقط به دنبال کسانی بودم که در کودکی با آنها حرف می زدم بازی می کردم و حتی با آنها کشاورزی می کردم . یاد نخود درو کردن به خیر یاد گندم درو کردن به خیر یاد یونجه درو کردن به خیر و یاد سیب زمینی درآوردن از زمین و لوبیا قرمز چیدن به خیر. ... ما می خواستیم کمک کنیم اما یادم هست که بیشتر بازی می کردیم تا کمک. ...
کودکانم آنقدر از روستا خوششان آمده بود که هر روز دلشان می خواست به میان کوه و دشت روستا بروند و از فضای آن لذت ببرند. ...
روزهای خوبی بود همراه با هوایی مطبوع و متفاوت یک روز بارانی یک روز آفتابی و یک روز ابری. شبهای سرد و روزهای مطبوع. دیگر از تکنولوژی خبری نبود. صدای تلفن همراه را نمی شنیدی چون اصلا آنتن نمی داد. انگار در زمانی دیگر زندگی می کردی. برای همین روحیه همه ما خوب شده بود. یک حس خوب برای زندگی در ما به وجود آمده بود. هر کدام ما برای سال جدید آرزویی در دل داشت و حس می کرد آرزویش امسال برآورده می شود. خصوصا این که رو به روی منزل پدرم امامزاده روستا قرار دارد و ما شب ها در تاریکی شب نوری سبز را در داخل خانه می دیدیم که ناخودآگاه سرمان به سوی آسمان می رفت و دعا می خواندیم. انگار که کسی بود که از ما محافظت کند.
هنوز با گذشت چند روز از سفرمان حس خوب همراه من است و خوشحالم که چند روز را در سکوت و آرامش به سر برده ام. به امید روزهای خوب در سال 1394