دلم برای نوشتن تنگ شده، دلم برای فکر کردن تنگ شده، فکر کردن و به خاطر سپردن و نوشتن. نوشته ها به من آرامش می دهند چون ذهنم خالی می شود. این روزها چون فرصتی برای نوشتن ندارم موضوعات را فقط می بینم و دیگر برای نوشتن آنها ثانیه شماری نمی کنم. الان که می خواهم بنویسم نمی دانم از چه چیزی بنویسم شاید تنها چیزی که در این چند روز اخیر مرا تحت تاثیر قرار داد حرف یکی از همکاران بود: «امروز فوتبال داره ها!!!!!!!» «اونم ساعت 2:30» نگاهش کردم و گفتم:«شما هم می تونید ببینید.» «یعنی اجازه می دید؟» «آره» خندید و گفت: «اونم دور هم و با یه مشما تخمه!!!!!» خندیدم و گفتم: «آره!!!!!!!» دو تا دستش رو جلو آورد و با انگشتانش یک قلب برایم درست کرد. من هم با انگشتانم برایش قلب درست کردم و هر دو خندیدیم. 

آنها دور هم نشستندو فوتبالشان را دیدند بدون هیچ نگرانی ای. 

و من، فقط از کنارشان رد می شدم.