<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشتار</title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 26 Aug 2026 18:08:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/184</link>
<description>دوباره این روزا دارم خودم رو مشغول می کنم نمی خوام به چیزی فکر کنم. یک موقع هایی کلاس های دانشگاه رو مرور می کنم و فیلم های دانشگاه رو می بینم یک موقع هایی هم فیلم و سریال می بینم و یک موقع هایی هم می رم خرید، غذا درست می کنم و با بچه هام مشغولم. امروز داشتم یک فیلم می دیدم یک بخشی از اون منو به فکر فرو برد خانمی که توی فیلم بود وقتی که برادرش توی زندان بوده از خانم باردار برادرش نگهداری می کنه موقع زایمان مادر بچه فوت می کنه و اون بچه برادرش رو بزرگ می</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 18:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>راستشو بگو خوبی؟</title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/183</link>
<description>اگه ازم بپرسی حالت چه طوره؟ می گم: خوبم. اما راستشو بگو خوبی؟ دارم خودم به خودم می گم: خوبی؟ داری خودت رو گول می زنی! توی درونت چه خبره؟ به چی فکر می کنی؟ این روزا دارم فکر می کنم دوباره فرار کردم! نخواستم بشینم و ببینم دارن به من به چشم ی زن نگاه می کنند بعد هر کاری که دوست دارند می کنند. نه من اجازه نمی دم. به هیچ کس اجازه نمی دم. آره دوباره رفتم تو خودم. دوباره خواستم با خودم تنها باشم. دوباره خواستم زندگی کنم نه بردگی.</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 17:53:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/183</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/182</link>
<description>دیدن بعضی از فیلم ها، سریال ها و خواندن کتاب تو را به اعماق درونت می برند انگار اتفاق های توی فیلم یا کتاب با تو حرف می زنند و می گویند ببین حتی این اتقاق ها در سال 1860 هم بوده است. شاید نیاز داشتم به این که کمی فکر کنم کمی در خود فرو روم و به درستیِ بعضی از چیزها پی ببرم نمی دانم اما آنقدر با بعضی از موضوعات آمیخته شده ام که نمی دانم چه طور از ذهنم خارج کنم. سرگذشت یک خانواده اصیل و اشراف زاده، تحولات سیاسی و شروع یک انقلاب برای متحد شدن یک کشور و یک فرد</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 21:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/182</guid>
</item>
<item>
<title>یک تصمیم مهم </title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/181</link>
<description>متحول شدن زندگی من انگار پایانی ندارد. از سال گذشته تصمیم گرفتم کارم را عوض کنم استعفا دادم، استعفایم پذیرفته نشد و علتش را پرسیدند گفتم: «برای پیشرفت نیاز به فضایی جدید دارم، دیگر نمی خواهم تمام ایام هفته را کار کنم، شب ها نمی توانم کار کنم و می خواهم بیشتر کنار خانواده ام باشم.» به من قول داده شد که شرایط را برایم فراهم کنند. شب ها حذف شد، یک روز در هفته به من آف داده شد، حقوقم اضافه شد و قرار شد شش ماه بعد فضای دیگری برای کارم ایجاد شود.</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 19:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/181</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/180</link>
<description>مامان حون سلام می دونی چند روز پیش یک هویی گوشیمو برداشتم و با خودم گفتم باید به مامان زنگ بزنم. یادم رفته بود که دیگه نیستی. گوشی رو که برداشتم یادم اومد که دیگه نیستی و تنها کاری که کردم این بود که به یک نقطه خیره بشم و چند دقیقه را در سکوت به سر ببرم. دوباره فردای اون روز صبح دوباره با استرس گوشیمو برداشتم و گفتم: «باید به مامان زنگ بزنم.» گوشی رو که برداشتم یادم اومد که نیستی. جواب این سوال رو هیچ وقت نتونستم پیدا کنم این که مامان جون چرا رفتی؟ مامان</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2026 19:17:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/179</link>
<description>سال 1405 سال 1405 در حالی آغاز شد که ما در شرایط جنگی به سر می بردیم. از اسفند 1404 جنگ شروع شد و تا فروردین ادامه داشت. روزهای سختی را گذراندیم و این جنگ برای خانواده ما روزهای سختی را رقم زد، روزهای انتظار و بی خیری. از 18 دی ماه اعتراضات شروع شد و در 19 دی ادامه داشت از آن روز به بعد ما با قطعی اینترنت مواجه شدیم و کم کم فضای جامعه با التهاب و تشویش مواجه شد. من جزو کسانی بودم که در این شرایط کار می کردم و حتی جنگ باعث نشد که کار را تعطیل کنیم.</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2026 18:43:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>سال جدید (1404)</title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/178</link>
<description>سال 1403 گذشت با تمام فراز و نشیب های آن. وقتی به سال 1403 نگاه می کنم حس خوبی ندارم چون سال خوبی نبود. فقط سه ماه اول سال برای من خوب بود و با شروع تابستان من وارد مرحله ای از زندگی شدم که تا به حال تجربه نکرده بودم. خواهرم با مشکلاتی مواجه شد و در کنار مشکلاتش آدم های مختلفی قرار داشتند و هر کدام واکنش های مختلفی نشان دادند که این واکنش ها آزاردهنده بود. کسی که ادعا می کرد سال های سال است که با او دوست و همدم است، تبدیل به کسی شد که دیگر تحمل او را</description>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2025 18:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/177</link>
<description>از مرداد ماه، موضوع زندگی خصوصی یکی از اعضای خانواده، مرا درگیر کرده است و هر چه برای سر و سامان دادن اوضاع تلاش می کنم فایده ای ندارد چون عضو خانواده که زندگی او مرا درگیر کرده اصلا نمی تواند خودش را اصلاح نماید و مدام حرف هایی می زند که باعث می شود تمام برنامه ها به هم بخورد. بعد از چند ماه تصمیم گرفته ام کنار بکشم و خودم را از این درگیری خارج کنم وقتی کسی خودش به خودش کمک نمی کند دیگران اصلا نمی توانند به او کمک کنند.</description>
<pubDate>Fri, 08 Nov 2024 17:28:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
<item>
<title>روز اول دانشجویی </title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/176</link>
<description>امروز روز اول حضور در کلاسم بود «تئوری مدیریت» روز اول دوره مدیریت در دانشکده اقتصاد تهران برای من یادآور روزی بود که همراه مامان رفتم آمادگی توی دهه پنجاه به پیش‌دبستان می گفتند «آمادگی» و مامان منو با یک صندوق فلزی که روی آن عکس کارتنی انسان‌های اولیه بود برد کلاس آمادگی. کلاس مختلطی که از دخترهای کوچیک و پسرهای کوچیک تشکیل شده بود خوب یادمه که ما با کاغذهای رنگی اشکال مختلف درست می کردیم و من فقط قایق درست کردن رو یادم مونده.</description>
<pubDate>Fri, 04 Oct 2024 19:19:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/176</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://neveshtarr.blogfa.com/post/175</link>
<description>ما بعضی وقت ها معنی صحبت های بزرگترها را نمی فهمیم. با خودمان می گوییم باز دارند ما را نصیحت می کنند. اما هر کدام در مسیر زندگی مان با حرف های آنها مواجه می شویم. با همان حرف هایی که به نظرمان نصیحت بود. به یاد حرف های «بی بی» افتادم، به مادربزرگ مادری ام می گفتیم «بی بی» همیشه یک شعر برای ما می خواند و به ما یادآوری می کرد که چقدر پول در زندگی ما اهمیت دارد: « جوونی که ندارد مال دنیا / بمیرد بهتر از آن است که ماند ...» و همیشه برای من دنبال خواستگارهای</description>
<pubDate>Thu, 26 Sep 2024 18:54:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshtarr</dc:creator>
<guid>neveshtarr.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
</channel>
</rss>
